چشم میبندم و میبینم
قطره قطره آب شدنم را
آن زمان که دست یاری دهنده ای حتی
قدم به سویم نمینهد
و التماسم را چون بازی کودکانه ای
نادیده میگیرند
آه . . .
گربه ها در پستوی این ویرانه جان میدهند
و تو به یاد داستانی اینک
دیده خیس میکنی ...
خانه ی کهنه ی من
آجرش غصه و غم
شب و روزش همه باور
باورش گذشتن از این همه سد
خانه ی کهنه ی من
خانه ای تاریک و بد
خانه ای ساکت و سرد
خانه ی کهنه ی من
خانه ی من
دل من خواب تو را میبیند
شباهنگامی که تاریکی
خواب زیبایی و نور میبیند
و سحرگاهان بی تو
من خسته ، صبح روز دگری میبینم
صبح روزی بی تو
صبح روز تکرار
و در آن آینه دیدم دیروز
صبح امروزم را
خانه ی کوچک ما پنجره داشت ،
پنجره رو سوی باران داشت ،
لذت چیدن ابر ،
حسرت دیدن تو ،
باز کن پنجره را ،
چشم دیدار گشای ،
و از آن کوچه دگربار گذر کن ،
خنده ای نه ،
عشق ژولیده بزن بر دیوار ،
باز کن پنجره را ،
من چه هستم بی تو ،
من که هستم بی تو ،
من به اندازه ی زیبایی تو محتاجم ،
به تو و عشق تو من محتاجم
تبلیغات 